خاطرات آقای نی نی
دو ماهگی نی نی
اوایل که هنوز مامان بابای آقای نی نی به اومدنش عادت نکرده بودن گاهی وقتا پاک نی نی رو از یاد می بردن. مثلا یه بار مامان و بابای آقای نی نی رفته بودن خرید ولی نی نی رو فراموش کرده بودن ونی نی توی ماشین جا مونده بود.
خاله آقای نی نی هم همراه اونا بود و چون مث یه فرشته مهربون همیشه به فکر آقای نی نی بود ، یه دفعه پرسید کو نی نی ؟؟؟؟........نی نی ؟؟؟؟ مگه نی نی به دنیا اومده!!!!!!!!!!...
د د د کی به دنیا اومد!!!!!!!!!
مامان و بابای آقای نی نی تازه فهمیدن چه سوتی ای دادن
دو ماهگی نی نی
یه بار هم هوا یه دفعه نزدیک صبح خیلی سرد شد مامان آقای نی نی لحافو کشید روی خودش، تازه سرشم برد زیر لحاف که سرما نخوره ولی کلا نی نی رو یادش رفته بود.
صبح دید نی نی طفلک هیچی روش نیست و توی اون سرما صورتش سرد سرد شده ولی صداش در نیومده
فقط همش صبح فخ فخ می کرد.

پنج ماهگی نی نی
یه روز آقای نی نی رفته بود خونه مامانی اش مهمونی....ولی یه جورایی ناراحت بود ...همش به جوراباش نگاه می کرد و پاهاشو تکون می داد و باز اینکارو تکرار می کرد. اصلا پاک حواسش به جوراباش بود.مامان آقای نی نی به مامانی اش گفت احتمالا چون اولین باره جوراب پوشیده خیلی از تیپش خوشش اومده! ( این مامان آقای نی نی هم خیلی شوته ها ).هرچی مامانی با آقای نی نی حرف می زد نی نی غصه دار بود و فقط زل زده بود به پاهاشو انگشتاشو تکون می داد...
تا این که مامانی اش جوراباشو در آورد ...نی نی تا پاهاشو دید خیلی خوشحال شد و دیگه خیالش جمع شد که پاهاش سرجاشه و مشغول بازی با مامانی شد . طفلکی توی جوراب جدیدش ، پاهاشو گم کرده بود .
شش ماهگی نی نی
یه مدت آقای نی نی با روروئک خودشو می رسوند به میزو و دستشو می برد توی ظرف شکلاتا و هی با اونا بازی می کرد . مامان آقای نی نی هم چون می دید شکلاتا پوست داره خیالش جمع بود و از طرفی چون آقای نی نی هم ساکت می شد و مشغول بازی ، مامانش خوشحال بود و می رفت دنبال کارای خودش. یه روز بابای آقای نی نی می خواست شکلات بخوره دید توی شکلاتا خیس شده و شکلاتاهم نصفه شده . تازه معلوم شد آقای نی نی شکلاتا رو با پوست می ذاره توی دهنش و اونقدر خیسش می کنه تا از درز پوستا شکلاتا آروم آروم بیاد بیرون . بعد واسه خودش خوشحاااااااااال شکلات می خوره.
آخرش هم که شکلات کمتری عایدش می شد اونارو می نداخت توی ظرفو یکی دیگه برمی داشت
هفت ماهگی نی نی
یه روز آقای نی نی رفته بود حموم...همین جوری که توی وانش نشسته بود و پاهاشو تکون می داد یه دفعه چشمش به شیلنگ پیچ یپچی دوش اوفتاد ....فکر کنم یاد بند نافش افتاده بود چون یه دفعه خودشوبالا کشید و دو دستی چسبید به شیلنگ دوش و می خواست ازش آویزون بشه . خیلی با مزه بود.

هشت ماهگی نی نی
مامان و بابای آقای نی نی سیزده به در رفتن کوه . نی نی رو هم گذاشتن توی آغوش و با خودشون بردن. هی رفتن بالا ، هی بالاتر ...آقای نی نی هم خیلی خوشحال بود و دستاشو باز می کرد و بلند می خندید. حیف که مامان بابای آقای نی نی یادشون رفته بود به صورت نی نی کرم بزنن
.نی نی وقتی برگشت تمام صورتش سوخته بود . طفلکی مث لبو شده بود.


خاطرات آقای نی نی
